تبليغاتX
رواق

 

هیچ چیز بر عدالت مقدم نیست.

نمی توانم چیزی را به دیگران بیاموزم تنها می توانم وادارشان کنم که بیندیشند.

من آتنی یا یونانی نیستم من شهروند جهانم.

تنها یک چیز خوب وجود دارد و آن معرفت است و تنها یک چیز بد وجود دارد و آن جهل است.

نوشته شده توسط رواق در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 |
 

دوستی دارم که  مدتی است در سرزمینی مشهور به سرزمین شیطان بزرگ زندگی میکند.دلتنگشم:

به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند

چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی

نوشته شده توسط رواق در یکشنبه دهم شهریور 1387 |

 

هانتينگتون جامعه‌شناس مشهور يكي از ويژگي‌هاي جوامع توسعه‌نيافته را بی توجه مردم به امور خرد و پرداختن بيش از حد به موضوعات بسيط و كلا‌ن مي‌داند، مثلن در نظر و كلا‌م مردم ارزش‌هايي مقدس مانند فداكاري موج مي‌زند اما همين مردم در ترافيك شهري راه را بر يكديگر مي‌بندند و در صورت لزوم بدترین ناسزاها را نثار همدیگر میکنند.

 

نوشته شده توسط رواق در یکشنبه دهم شهریور 1387 |
 

به سان رود

       که در نشیب دره سر به سنگ می زند،

                                                      رونده باش.

امید هیچ معجزی ز مرده نیست،

                                                     زنده باش.

 

نوشته شده توسط رواق در یکشنبه ششم مرداد 1387 |
 

سفیر روم شرقی در دربار خلفای بغداد، در حضور مجتهدین اسلامی سوال کرد: "چرا مسلمانان ممنوعیت شراب را که دستور قرآن است، تا این اندازه زیر پا می‌گذارند و برعکس با تعصب فراوان هرگز به گوشت خوک دست نمی‌زنند؟"
چون هیچ‌کس به این سوال جواب نداد، سفیر روم خود جواب داد: "گوشت‌هایی که مثل گوشت خوک خوشمزه و حتی خوشمزه‌تر باشد زیاد است، ولی هیچ آشامیدنی در دنیا مزه و لذت شراب را ندارد."

ــ طرح مختصری از فرهنگ ایران، آرتور کریستنسن

نوشته شده توسط رواق در دوشنبه هفدهم تیر 1387 |
 

دل در گذر قافله‌ی لاله و گل داشت       این دشت که پامال سواران خزانست.

نوشته شده توسط رواق در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 |

 

بیماری توهم یا پارانویا، در تعریف عام آن، حالتی است که شخص در آن با اهمیت فوق العاده و خارج از اندازه‌ای که به سلامت جانی و مالی خود می‌دهد، خود را شکنجه می‌دهند. این گونه از افراد مدام در این فکر هستند که عواملی انسانی، طبیعی یا ماورا طبیعی خودشان، دارایی و افراد خانواده شان را تهدید می‌کنند و همه، در فکر توطئه چینی بر ضد آنها هستند.

امیل کریپلین (Emil Kraepelin 1929-1856) روانشناس آلمانی، در تلاش اولیه خود برای دسته بندی بیماریهای روانی، از اصطلاح پارانویای مطلق برای شرح حالت روانی ای استفاده کرد که توهم، جزء اصلی آن باشد اما این توهم هیچ صدمه و زوال آشکاری به سلامت عقل شخص وارد نکند و نشانه بیماریهای دیگری چون جنون زودرس (یا dementia praecox)، که اصطلاح قدیمی بیماری شیزوفرنی است، در آن نباشد.

پارانویا، در معنای اصیل یونانی خود، به معنای دیوانگی است (پارا para = خارج و نوس nous = عقل). کریپلین با استفاده از این ریشه لغوی، نامی برای تشخیص افکار توهمی به وجود آورد.

بنا به تعریف او هرگونه افکار توهمی، بدون احساسات خودآزارانه، در این دسته میگنجند. برای مثال کسی که دچار این توهم شده‌است که یک شخصیت مهم سیاسی یا ادبی است، می‌تواند در دسته مبتلایان به پارانویای مطلق بگنجد.

هرچند که اصطلاح پارانویای مطلق دیگر چندان استفاده ندارد و اصطلاح اختلال توهم یا Delusional disorder جایگزین آن شده‌است اما جدیدا، از این لغت برای شرح حالتی به کار میرود که شخص مبتلا به آن، از توهمات خود بسیار آزار میبیند زیرا

1- این شخص تصور می‌کند که صدمه یا حادثه آزار دهنده در حال رخ دادن است یا قرار است رخ دهد.

2- شخص تصور می‌کند که شخصی قصد آزار و صدمه رساندن به او را دارد.

 

مثالهایی از پارانویای بالینی

به طور کلی و با استفاده بی قید و شرط از اصطلاح پارانویا، می‌توانیم بگوییم توهمات پارانویید می‌توانند شامل مواردی چون اینکه شخص تصور می‌کند تحت تعقیب است، مسموم شده‌است یا شخصی بسیار مهم (مانند یک شخصیت سینمایی، سیاسی یا ورزشی)، دورادور عاشق اوست. چنین توهماتی به عنوان جنون جنسی نیز شناخته می‌شوند.

توهمات پارانویید معمول دیگر شامل این باور است که شخص خود را مبتلا به بیماریی تخیلی یا آلودگی انگلی میداند، یا اینکه باور دارد ماموریتی ویژه داشته و یا اینکه برگزیده خداوند است، یا اینکه اعمال وی توسط نیرویی خارجی کنترل می‌شود.

بسیاری از حکام مستبد، به پارانویا مبتلا بوده‌اند. برای مثال استالین (Stalin) نمونه بارزی از شخص پارانویید بوده‌است. این مورد می‌تواند سوال خوبی را به وجود بیاورد که در مورد استالین، در واقع دشمنان زیاد او توهم نبودند.

آیا این ممکن است که داشتن دشمنان زیاد، برای ابتلا به پارانویا کافی نیست؟ این مبحث، موجب بروز مباحث فلسفی فراوانی شده‌است که به این لطیفه نیز منجر شده‌است:

" اینکه تو پارانویا داری دلیل نمیشود که کسی آن بیرون نخواهد تو را بکشد."

 

بروز پارانویا در فرهنگ عمومی

در فرهنگ عامه امروز، پارانویا اشکال و روشهای مختلفی برای ابراز خود پیدا کرده‌است از جمله :

·       اعتقاد به اینکه قدرت خاصی دارند یا در یک ماموریت مخصوص هستند (هذیان عظمت)

·       تئوری ئوطئه یا اعتقاد به اینکه اخبار و وقایع کاملاً نامربوط، درواقع اجزا یک نقشه بزرگ و توطئه آمیز هستند.

·       تعقیب شدن توسط دشمنان قدرتمندی چون تروریستها، بشقاب پرنده، سازمانهای مخفی یا شیاطین

·       کنترل افکار توسط اشعه نامرئی و دستگاههای پیشرفته

·       ترس از مسموم شدن و اعتقاد به اینکه بعضی مواد غذایی اصولا برای مسموم کردن بشر ساخته شده‌اند (مانند قند مصنوعی و آبهای معدنی)

 

درمان پارانویا

درمان پارانویا بیش از هرچیز با رفتار درمانی (behavior therapy) انجام می‌شود که هدف آن کاستن از حساسیتهای فرد مبتلا، نسبت به انتقادها و همچنین تقویت تواناییهای اجتماعی او است. سر و کار داشتن با افراد پارانیید بسیار مشکل است زیرا بسیار زودرنج هستند و رفتارشان معمولاً خصمانه‌است و از نظر احساسی بسیار بسته و نسبت به هر فعالیتی بی میل هستند.به همین دلیل، درمان این مشکل، از پیشرفت کندی برخوردار است.برای درمان این افراد باید کوشش شود که در ابتدا چرخه شک و تردید او شکسته شود و او با تمرینهای آرامش بخش و روشهای کنترل اضطراب، از حالت انزوا خارج شود و کمکم با کمک پزشک و اطرافیان خود، تغییراتی اساسی در رفتارهای خود به وجود آورد.

 

منبع: دانشنامه آزاد ویکی پدیا

 

 

 

نوشته شده توسط رواق در سه شنبه چهارم تیر 1387 |
 

فسبحان الله!

ما أقرب الحیّ من المیّت للحاقه به

و ما أبعد المیّت من الحیّ لانقطاعه عنه.

نوشته شده توسط رواق در یکشنبه دوم تیر 1387 |
 

یا من بک حاجتی و روحی بیدیک

اعرضت عن الخلق و اقبلت الیک

ما لی عمل صالح استظهر به

قد جئتک راجیا توکلت علیک

نوشته شده توسط رواق در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |

 

روزمرِّ گی = روزمرگی = روز+مرگ+ی= روزی یکبار مردن

 

نوشته شده توسط رواق در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |

 

حضرت استاد شعری برایم خواند که عجیب به دلم نشست. شعر از غبار همدانی است.

 

گرچه سخت افتاده در دام طبیعت مرغ جانم

هرگز از خاطر نخواهد شد هوای آشیانم

 

رهروان کوی جانان را به رحمت بازگویید

ای رفیقان من هم آخر مردم این کاروانم

 

بارش غم بام دل را زودتر ویران نمودی

گر نبودی چشم خونپالا به جای ناودانم

 

کاشکی پیراهن سالوس بیرون آرم از بر

تا همای عشق بنشیند مگر بر استخوانم

 

من ز گندم خوردن از خلد برین بیرون نرفتم

دانه خال تو  رخت افکند در این خاکدانم

 

غوطه در دریای حیرت می زنم کاخر ز رحمت

یا خدا یا ناخدا بندد به کشتی بادبانم

 

 

پ.ن: سایه استاد مستدام.

 

نوشته شده توسط رواق در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |
 

تلویزیون که برنامه هایش غیرقابل تحمل است؛

جاده ها هم که ساخت ۷۰ سال پیش (زمان پهلوی اول) است؛

سینماها هم بخاطر عزای عمومی تعطیلند؛

بیشتر مغازه ها هم که بسته اند؛(چون صاحبانشان در راه بندان جاده ها گیر کرده اند.)

پس غلط می کنند که ۵-۶ روز مملکت را تعطیل می کنند. مردم در این تعطیلات طولانی چه کار کنند؟

 

پ.ن: مراد از مردم، مردم عادی است و الا فرهیختگانی مثل ما همه وقت فراغتشان به خواندن کتاب میگذرد. (چه تواضعی!)

 

نوشته شده توسط رواق در جمعه هفدهم خرداد 1387 |

 

وقتی درگیر اثاث کشی باشی و به خاطر بدبیاریهای مختلف وسایلت آسیب ببیند قدر قوانین مورفی را خواهی دانست چون دسته کم ناراحتیت کمتر می شود و دیگر حرص نمی خوری.

و اما قوانین مورفی:

1. هیچ چیزی به آن آسانی که به نظر می‌رسد نیست.

2. هر کاری بیش از آن حدی که تصور می‌شود طول خواهد کشید.

3. چیزی که ممکن است خراب شود، حتمن خراب می‌شود.

4. اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد،‌ آن یک خراب می‌شود که بیش‌ترین خسارت را بزند.

 5. اگر بدترین زمان خراب شدن‌ برای چیزی وجود داشته باشد، دقیقن آن چیز در همان زمان خراب می شود.

6. اگر پیش‌بینی می‌کنید که چهار احتمال برای خراب شدن چیزی وجود دارد و از قبل تمهیدی برای آن‌ها اندیشیده‌اید،‌ پس حتمن راه پنجمی به طور غیرمنتظره به وقوع می‌پیوندد.

7. وقایع خودبه‌خود تمایل به بدترشدن دارند.

8. اگر به نظر می‌آید که همه چیز به خوبی پیش می‌رود،‌ پس حتمن از چیزی صرف‌نظر کرده‌اید.

9. طبیعت همیشه طرف‌دار خرابی‌های پنهان است.

10. طبیعت یک حرام‌زاده است.

11. هرگاه برنامه‌ریزی بکنی که چیزی را انجام دهی،‌ حتمن چیز دیگری به وجود می‌آید که باید قبلش انجام دهی.

12. هر راه‌حلی، مسایل و مشکلات جدیدی را به وجود می‌آورد.

13. احتمال سقوط نان کره‌ مالی شده از سمت کره‌ای‌اش، متناسب با قیمت فرش است.

14. لبخند بزن... فردا همه چیز بدتر خواهد بود.

 

 پ.ن: این قوانین را در حال وبگردی یافتم و مرجعش را به یاد ندارم.

 

نوشته شده توسط رواق در جمعه هفدهم خرداد 1387 |

 

آدمی در سراسر حیات خود حیرتزده است چه او ذره ای است در بیکرانگی آفرینش. حیرتزده است در احوال دنیا، در طبع و خوی مردمان روزگار، در دستگاه اسباب و علل الاهی، در عظمت مردان خدا، در زیبایی زیبارویان، در بلندای سقف آسمان و... ؛ و او در هرچه حیرتزده شد از هرچیز جز آن منقطع گردید و به تمامی بدان مشغول شد.

پس بهتر آنکه کثرت در حیرت را به وحدت در حیرت بدل کند؛ در او حیرتزده شود و بس؛ که آدمی را از حیرت گریزی نیست.

 

 

نوشته شده توسط رواق در یکشنبه پنجم خرداد 1387 |

 

این غزل سعدی را بعد از مدّتها دوباره شنیدم؛ با صدای «جمال الدین منبری» که الحق خواننده‌ی قابلی‌ست. باور کنید غزل را که شنیدم به سجده افتادم(البتّه رو به قبله). به یاد داستان موسا و ساحران افتادم؛ البتّه فکر کنم ساحران به موسا سجده کردند نه رو به قبله!

 

و امّا غزل شیخ سعدی:

 

هـــر کـــه دلارام دیــــد از دلـــش آرام رفـت                 چشم ندارد خلاص هرکه در این دام رفت

یاد تو می رفت و ما عاشق و بیدل شدیم                  پــرده بـرانـداخـتــی؛ کــار بــه اتـمـام رفت

ماه نتابد به روز؛ چیست که در خانه تافت؟                سـرو نروید به بام؛ کیست که بر بام رفت؟

مشعله‌ای برفـروخت پرتو خورشید عشـق                  خـرمن خاصان بسوخت؛ خانگه عام رفت

عـارف مجــمــوع را در پــس دیـــوار صـــبر                   طاقت بــودن نماند؛ ننگ شد و نــام رفت

گر به همه عمـــــر خویش با تو برآرم دمی                 حاصـل عمـــــر آن دم‌است باقی ایّام رفت

هرکه هوایی نپخت یا به فـراقی نسـوخت                  آخـرِ عمــــر از جهـان چون برود، خام رفت

ما قــدم از سر کنیـــم در طـلــب دوسـتان                  راه به جـایی نبـُـرد هــر کــه به اقدام رفت

همّت سعدی به عشق میــل نکردی ولی                  مِی چو فروشُدبه کام، عقل به ناکام رفت

 

 

 

پ.ن1: السِّحرُ سحران؛ سحرٌ حَلال و سحرٌ حَرام

پ.ن2: غزل عاشقانه یعنی این.

 

 

نوشته شده توسط رواق در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 |

 

این شعر، عجیب به دوباره نوشتن تشویقم می کند.

 

چو دریا دُرفشان از جوش منشین

سخن سرکرده ای، خاموش منشین

 

به دل گو باش خاشاکی به خاکی

چو در کف هست خاکی نیست باکی

 

جهان گر جمله از من رفت گو رو

ز مشتی خاک ریزم طرحش از نو

 

زمان خوشدلی تنگست دریاب

شتاب عمر بین در عیش بشتاب

 

رها کن عقل را دیوانه می گرد

چو مستان بر در میخانه می گرد

 

بساط از خانه بیرون ده که وقت است

قدم بر طرف هامون نه که وقت است

 

غم هر بوده و نابوده تاچند؟

حکایت گفتن بیهوده تا چند؟

 

فلک را جور بی اندازه گشتست

جهان را رسم و آیین تازه گشتست

 

هَزار امروز هم آواز زاغ است

گل از بی رونقی ها خار باغ است

 

نه خندان غنچه نه سرو از غم آزاد

نه گل خرّم نه بلبل خاطرش شاد

 

غم دیرینه گر در سینه داری

چه غم گر باده ی دیرینه داری

 

دو چیز اندُه بَرَد از خاطر تنگ

نی خوش نغمه و مرغ خوش آهنگ

 

فلک را عادت دیرینه این است

که با آزادگان دائم به کین است

 

                          میرزانصیر اصفهانی

 

نوشته شده توسط رواق در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 |

 

نمیدانم آنچه که من از نظریه «مرگ مؤلف» میدانم تا چه حد بر نظر مؤلف این نظریه منطبق است اما از آنجایی که بنده معتقد به نظریه مرگ مؤلف هستم خود این نظریه را هم در همین چهارچوب و با برداشتی هرمنوتیکی درک میکنم. البته برداشت بنده از این نظریه حائز هیچگونه ارزشی علمی نیست و بیشتر شاعرانه است؛ اما یکبار در جمعی از دوستان مطرحش کردم و مورد توجه قرار گرفت لذا اینجا هم می نویسمش.

 

از آنجایی که کار من ادبیات است - و به قول یکی از دوستان عزیزتر از جانم من مهندس ادبیات هستم - برای بیان این مطلب از یک تمثیل بهره میبرم. هرچند عناصر تمثیل چندان ادبی و هنری نیستند.

از نظر بنده خلق به معنای اعم، از آن خالق مطلق است و هرچه خلق می شود تنها یک خالق دارد و آن رب العالمین است. پدیده هنری و ادبی را همواره پدیده ای خلاقه می نامند یعنی نو آوری و اصالت در آن نقش دارد. در مورد آثار هنری نیز آنچه خلقی واقعی و اثرگذار است از آن خداست و وجود مؤلف تنها مجرای این خلق است و من تعبیر مرگ مؤلف را از این بابت به کار می برم؛ یعنی مؤلف تنها مسیر انتقال این فیض بوده است.

سؤال: اگر اینطور است چرا حافظ حافظ شد؟ پس هنر شاعری او چه شد؟

پاسخ: حافظ در خود استعداد و توانایی لازم برای عبور جریان فیض فراهم کرده است. مانند برقگیری که چون قدش بلندتر است و جنسش خالصتر جریان عظیمی را از آسمان به زمین و اهل زمین منتقل میکند. و البته در عبور این جریان فیض از وجود مؤلف، رنگ و بویی از مؤلف در آن می ماند و این همان بخش گمشده وجود مؤلف است که در اثرش جا می ماند؛ اما نقطه آغاز این جریان وجود مؤلف نیست؛ وجود مؤلف گلوگاه است.

 

در این باره سخن بسیار است و وقت اندک. نکته پایانی اینکه آنچه گفته شد همانطور که ذکر کردم علمی نیست از آنجایی که ابطال ناپذیر است.

 

نوشته شده توسط رواق در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 |

 

امسال عزاداری اربعین برای من رنگ و بوی دیگری داشت. متأسفانه فرصت نشد در مراسم ذکر مصیبت و سینه زنی شرکت کنم. تنها در محفل شعری با موضوع شعر عاشورا شرکت کردم. شعرهای مختلفی خوانده شد که به نظر من بهترینش هنوز هم «ترکیب بند مولانا محتشم کاشانی» است. براستی که این مرد در این شعر قیامتی - به قول خودش «رستخیز عام» - به پا کرده است. چندتا رباعی هم خوانده شد که بد نبود. اما در تمام طول نشست چند بیت مثنوی در ذهن من تکرار میشد

 مصائب آل الله پس از شهادت حضرت سیّدالشهداء فراوان بود فراوان، و همه این مصائب بر قلب مبارک اُمّ المصائب صدّیقه ی صغری حضرت زینب کبری وارد آمد. پیشکش به خاک پای آن وجود قدسی:

 

روشنی صبح بدون شبی.

حیدر کرّاری اگر زینبی.

وامگزار لب تو راستی.

گفتی چون شعله به پا خاستی.

بانگ رسای تو ستم سوز شد؛

کشته ی مظلوم تو پیروز شد.

خواست که غم دست تو بندد ولی

غم که بُوَد در برِ دخت علی؟

قامت تو قامت غم را شکست؛

دخت علی را نتوان دست بست.

 

ای دل دریا دل دریای تو،

عرش خدا منزل و مأوای تو،

دختر تنهای خدا بر زمین،

خواهر آزادی و فرزند دین،

آنچه تو کردی به صف کربلا

کرده ی مخلوق بود یا خدا؟!

آن همه خون دیدی چون گل شدن؛

دشت خزان دیدن و بلبل شدن؛

دیدن خورشید ذبیح از قفا

باز سِتادن چو فلک روی پا؛

جان تو گلخانه ی عشق خداست

جای چنان چون تو زنی کربلاست

 

علی موسوی گرمارودی

 

 

پ.ن. دوستی دارم که این شعر را بسیار دوست می دارد و همیشه از من می خواهد که برایش بخوانمش. این بار هم برای اوست که می خوانم و می نویسم.

 

 

نوشته شده توسط رواق در شنبه یازدهم اسفند 1386 |

 

من امسال در سه دبیرستان بنام تهران درس میدهم که سرآمد آنها دبیرستان علامه حلی تهران است؛ دبیرستانی قدیمی و پرافتخار. به واقع این برتری چشم گیر علامه حلی باعث دشواری تدریس در آن میشود و البته این دشواری به معنی بالا بودن حجم «کارهای یدی» نیست؛ بلکه بالا بودن دانش و هوش دانش آموزان، معلم را مجبور به مطالعه عمیق و همیشگی دروس میکند و معلم می باید کاملا به درس مسلط باشد و الا دانش اموزان او را آنچنان سؤال پیچ میکنند که کم سوادی یا بیسوادی او آشکار شود.

در مقابل در دو دبیرستان دیگر - بویژه یکیشان- برای بالا بردن سطح علمی دانش آموزان از ساده ترین روش استفاده میشود و آن هم برگزاری آزمونهای هفتگی در همه دروس اصلی است. در نگاه اول به نظر میرسد که بهتر از این نمیشود که هر هفته دانش آموزان درس همان هفته را بخوانند و امتحان دهند و سوادشان سنجیده شوند. اما واقعیت چیز دیگریست. در این مورد با مسؤولان این دو مدرسه هم صحبت کردم و به نتایجی رسیدیم:

 

  1. معمولا زیر فشار برگزاری پی در پی آزمونها در همه دروس اصلی، دانش آموز فرصتی برای خواندن بعضی ازاین درسها نمیبابد.
  2. ابهّت امتحان در نظر دانش آموز میشکند؛ چنانکه در امتحان ترم هم با بی خیالی شرکت میکند. منظورم از ابهّت، ترس از آزمون نیست بلکه لزوم کسب آمادگیست. همکاری میگفت دانش آموزی برگه اش را سفید سفید تحویل داد و بسادگی گفت: «آقا نرسیدیم بخونیم.»
  3. کیفیت سؤالات امتحان به شدت کاهش می یابد و سؤالات غیراستاندارد میشود.
  4. فرصتی برای حل سؤالات و رفع اشکال پس از امتحان باقی نمی ماند.
  5. تصحیح برگه های امتحانی وقت زیادی از معلم تلف می کند.
  6. پس از چند ماه دانش آموز احساس خستگی مفرطی می کند.

 به یکی از همکاران گفتم مدرسه ای که این همه امتحان می گیرد در واقع از طرف اولیای دانش آموزان «زیر تیغ» است و می خواهد بی مایگی و ناتوانی علمی و آموزشی خود را پنهان کند و در مقابل هر انتقادی بگوید:«ما کارمان را درست انجام دادیم و این دانش آموزان هستند که درس نمیخوانند.» و به عنوان مدرک ادعایشان کارنامه های بسیاری با نمره های بد نیز  ارائه می کنند. بیچاره دانش آموزان که هم زیر فشار امتحانات هستند و هم در نظر اولیا درس نخوان. و در نظر اولیای دانش آموزان پیروز واقعی این نمایش «مدرسه» است.

 

نوشته شده توسط رواق در سه شنبه هفتم اسفند 1386 |

 

عیسی بن مریم فرمود: «کوران مادرزاد را بینا کردم؛ بیماران لاعلاج را شفا دادم؛ مردگان را زنده کردم ولی احمق را نتوانستم اصلاح کنم.»(امام صادق علیه السلام، الاختصاص، 221)

 

گاهی اوقات هیچ چیز مثل این حدیث عیسوی آرامم نمیکند.

نوشته شده توسط رواق در یکشنبه پنجم اسفند 1386 |